سخنرانی آيت الله هاشمي رفسنجاني در مراسم افتتاح كنگره شيخ بهايي (دي ماه 1387)
بسمالله الرحمن الرحيم
الحمدلله والسلام علي رسولاله و آله
بايد صميمانه از تلاشي كه براي احياي نام شخصيت تأثيرگذار شيخ بهايي در جريان است، تشكر كنم. شخص آيتالله درينجفآبادي در اين ميدان خيلي زحمت كشيدند. ايشان دو، سه سال است كه دارند تلاش ميكنند و مطمئناً ثمره زحمات ايشان در نشريات مربوط به اين كنگره و كنگرههاي سابق و آينده در اختيار مردم قرار ميگيرد.
از آيتالله طبسي و استاندار خراسان رضوي تشكر ميكنيم كه براي به وجود آمدن چنين كنگره باشكوهي تلاش كردند و از حضور شما عزيزان كه كنگره را غني كرديد و به آن اعتبار داديد، بايد ممنون بود.
قطعاً مطالب اساسي را در مقالههاي تخصصي خواهيد خواند و هركسي راجع به بخشي از شخصيت شيخبهايي خواهد گفت كه قطعاً اثرشان بيشتر از حرف كلي است كه من خدمت شما عرض ميكنم. من مطالب عمومي را خواهم گفت.
در صحبتهاي جناب آقاي درّي، مجموعه كاملي با اشاره به مجموعه بروزات شخصيتي شيخ بهايي را ديديم.
من در صحبتم به دو، سه نكته ميپردازم. يكي زمان و مكان شيخ بهايي و حيات اوست كه براي شناخت ايشان مهم است. براي شناخت ايشان اول بايد زمان، مكان و شرايط آن روز را بشناسيم و دوم در وضع زادگاه ايشان جبلعامل در جنوب لبنان كه خوشبختانه امروز هم تاريخساز است و نقطه داغ سياست جهاني است.
قسمت ديگر آن هم مربوط به اصفهان و صفويهاست كه قطعاً ايران تشيّع، وامدار حركت صفويهاست. امروز از يك سلسله پادشاهي تمجيد كردن با وجود روحيه ضدشاهنشاهي كه در جامعه ما هست، سخت است. ولي انصافاً آنها در آن روز كار بزرگي كردند و بخشي از آن هم اشاره به كارهاي بزرگ شيخ بهايي است كه شما در مقالههاي تخصصي خواهيد ديد.
زمان تولد و رشد و خدمت شيخ بهايي در طليعه به وجود آمدن دولت رسمي در كل خاك ايران، در كنار دولت رسمي خلافت عثماني است كه اين براي عثمانيها پديده بدي بود. آنها نميخواستند در ايران دولت تشيع در برابر آنها كه تكيه اصليشان روي تسنّن بود و به مباني مذهبي فرقهاي خودشان اهميت هم ميدادند، شكل بگيرد و خداوند كمك كرد در ايران كه اكثريت مردمش محبّ اهل بيت بودند و در تمام مدت تاريخ بعد از اسلام - جز در دوران آلبويه - تحت ستم، منزوي، مهجور و مظلوم بودند، به حق خودشان رسيدند و ايران اهل بيت شكل گرفت.
چيزي كه اهل فكر در طول تاريخ و از گذشته انتظارش را داشتند؛ چون ميدانيم كه ايرانيها جزو سابقين مكتب اهل بيت بودند و به همان دليل ما عليابنابيطالب(ع) را در دوران خلافتشان در كوفه ميبينيم كه در آنجا كوفيان خيلي كمك كردند. تعبيراتي كه حضرت علي(ع) در مورد مردم كوفه در يكي از خطبهها ميكند، تعبيرات خوبي است. وقتي ميخوانم، بيصفايي خودمان را ميبينم كه در شعارهايمان معمولاً «ما اهل كوفه نيستيم» گفته ميشود. از جمله در نماز جمعه خودمان هم گفته ميشود، كوفيان اين حق را دارند كه از ما مطالبه كنند. آنها در غربت عليابنابيطالب، آنها پيشتاز بودند. حرفهاي حضرت علي(ع) را وقتي به كوفه ميآيند و پيغام ميدهند- اگر قبلاً نخوانديد– بخوانيد، چون واقعاً خواندني است. همانها بودند كه در لشكر مختار بودند و ميدانيم كه در لشكر او عربي كمتر صحبت ميشد و فارسي صحبت ميكردند. به هرحال مردم ايران از قديم در خدمت اهل بيت بودند و بعضيها تفسير ميكنند - تفسير درستي هم است - كه صفويه با هوشياري و با اطلاع از روحيه حبّ اهل بيت براي تأسيس مكتب اهل بيت اقدام كردند. آنها از زمينه مردمي استفاده كردند و هوشيارانه و خوب هم استفاده كردند، منتها تقويت هم كردند و شرايطي هم فراهم شد.
وجود قدرت شيعي در ايران و قدرت خلفاي عثماني در ساير مناطق باعث شد كه شيعيان در قلمرو عثماني از جمله در جبلعامل تحت فشار قرار بگيرند. جبلعامل تقريباً همين منطقهاي است كه در جنوب لبنان در نقطه داغ سياست منطقهاي و جهاني شده است. همين جزين، نبطيه، صور و ... كه چند كيلومتر در چند كيلومتر هم بيشتر نيست. مردم بسيار ارزشمندي هم در آنجا هستند و بودند و واقعاً به نظر من اين نقطه قابل بررسي است. هميشه مهم بوده و مقداري از آن را در رابطه با شيخ بهايي عرض ميكنم.
به فكر افتادم كه قدري ريشهيابي كنم و ببينم چطور شد كه در همه اين مناطق، جبلعامل به اين صورت شكل گرفت و به وجود آمد. به احتمالي رسيدم، ولي هنوز كارم تمام نشده و آن، اين است كه ابتكار آن متعلّق به حضرت اباذر است. ميدانيد كه اباذر در دوران خلافت عثمان به شام تبعيد شده بود. البته بعضي از مورخين معتقدند كه تبعيد نشده، بلكه با اختيار و توصيه پيامبر(ص) به آنجا رفته، يعني پيغمبر(ص) به او گفته بودند شرايطي است كه لازم است شما در شام باشيد. در اين مورد هم نظر روشني ندارم كه تبعيد بوده يا اختياري يا هر دوي آنهاست. شايد خود اباذر ميخواستند به شام بروند و اين شرايط را عثمان فراهم كرد.
وقتي ايشان به منطقه شام ميآيد، نقطه فعاليت خودش را در همين جبلعامل قرار ميدهد. مردم آنجا به ايشان ميگروند و بذر تشيّع را عميقاً، با اطلاعات دسته اولي كه از علي(ع) و مخالفان علي داشت، كاشت و هنوز آن نهالي كه او غرس كرد، دارد بار ميدهد و انشاءالله در آينده بيشتر خواهد شد.
اگر بخواهيم اهميت آن را بفهميم، بايد در نامهاي ببينيم كه معاويه به عثمان نوشته است. معاويه نامهاي به عثمان مينويسد كه اگر احتياجي به منطقه شامات داريد، ابوذر را از اينجا برگردانيد تا در آنجا نباشد.
تعبيرش اين است كه او صبح و شام، مردم را دور خودش جمع ميكند و از فضايل علي(ع) و دوستان علي(ع) و از عيوب خلفا و مخالفان علي(ع) ميگويد. يك جمله كوچك است و يك نامه دو سه سطري است كه معاويه نوشته است، امّا خيلي حرف دارد.
وقتي نامه به دست عثمان ميرسد، ابوذر را احضار ميكند. وقتي ابوذر ميخواهد برود، بدرقه ابوذر يك صحنه تاريخي بسيار حساس ميشود. باز احتياج به تحقيق دارد. متأسفانه ما اين نقاط اساسي تاريخ را به دليل اينكه در ويرانههاي تبليغات بنياميه و بنيعباس گم شده و پيدا نيست، خوب نميدانيم. چيزهايي در تاريخ هست، اما بايد كار كنيم و بايد تحقيقاتمان را بيشتر كنيم و اينها را بسيار بررسي كنيم. شايد اطلاعات بيشتري به دست بياوريم. در آن بدرقه مردم حرفهايي ميزنند و ابوذر هم حرفهايي دارد. خيلي خواندني است. خودتان در سير تواريخ و روايات پيدا كنيد. در سنت و شيعه هم از اينها فراوان است. البته وقتي ابوذر به مدينه برميگردد، استقبال مردم مدينه عثمان را ميترساند و او را منزوي ميكند و بعد ايشان به ربذه تبعيد ميشود. پس ميخواهم بگويم بايد ريشه جبلعامل را در صدر اسلام و در ابوذر پيدا كنيم.
با آمدن شهيد اول، يعني با جلوه كردن شهيد اول در جبل عامل، اين منطقه به يك مركز عظيم علمي تبديل شد. جاي بسيار كوچكي است؛ چند كيلومتر در چند كيلومتر و در محاصره شهرهاي ديگري كه تعصب سنيگريشان باعث ميشد كه مسلمانهاي شيعه را در آنجا اذيت كنند. نمونه آزارشان را هم عرض ميكنم. ولي اين مركز آن قدر علمپرور و دانشپرور است و انسانهاي بزرگي را تربيت كرده كه ما امروز سر سفره آنها نشستهايم و هنوز در حوزههاي ديني آثار علمي آنها تدريس ميشود و جزو بهترينهاست و اين شيخ بهايي يكي از آن دستپروردههاست.
البته ايشان در آنجا رشد نكرد و در جواني به ايران آمد، اما بالاخره در خدمت علمايي بودند كه با او آمده بودند و قبل از او آمدند. آن روح همچنان در پرورش او و شرايطي كه در وجودش خلق شده بود، شيخ بهايي را شيخ بهايي ميكند.
در اعيان شيعه، جملهاي ديدم كه برايم خيلي جالب بود. مطالب جالب زيادي دارد. چون صاحب اعيان شيعه، خودش در آنجا بوده و بيش از ديگران به اين مسايل پرداخته است. ايشان ميگويد: «وقتي براي تشيیع جنازه دختر شهيد ثاني رفتم، ديدم70 مجتهدي كه صاحب حكم بودند و كرسي داوري داشتند و جامعالشرايط بودند، در تشیيع جنازه شركت كردهاند. »
اگر ما در حوزه قم هفتاد مجتهد را در يك جا، جمع كنيم، چيز عجيبي نيست. بالاخره دريايي از علما و فضلاست. اما اينكه در آن زمان در آن منطقه كوچك ساحل مديترانه و در محاصره متعصّبان عثماني، 70 مجتهد در مراسم دفن يك زن عالمه، حضور پيدا ميكنند، بايد براي ما خيلي معنادار باشد.
به هر حال، اين جبلعامل خاري بود در چشم آن سياستي كه با سياست ايران ناسازگار بود. براي آنها نقطه چركين بود و براي شيعه يك سرپل و جايگاه اساسي بود.
آنها فشار را زياد كردند. نحوه به شهادت رسيدن شهيد ثاني، واقعاً تأثرآور است. فقط به اين بهانه كه ايشان قضاوتي به نفع يك شيعه در برابر يك سني كرده بود. مرافعهاي بين يك شيعه و يك سني روي داده بود و ايشان به نفع شيعه حكم داد. محكوم رفت و سعايت كرد و قاضي عثماني را كه آمادگي داشت شهيد ثاني را از بين ببرد، تحريك كرد و اين قاضي صاحب لمعه را تعقيب كرد. ايشان در آن لحظه در باغ انگوري كه خودش داشت، مشغول نوشتن لمعه بودند؛ كتابي كه همه ما ميخوانيم و آن را خوب بلديم، داشت آن را مينوشت كه ايشان را تحت تعقيب قرار دادند و قاضي او را احضار كرد.
ميدانست كه رفتار آنها با ايشان بسيار خشن است و متواري شد و سر از مكه درآورد. در مكه به دستور حكومت مركزي او را گرفتند، زندان كردند. گويا هنگام نماز عصر در حرم گرفتند. البته در مورد هيچ كدام از موارد نميتوان به صورت قطعي حرف زد، ولي در بيشتر كتابها اينگونه آمده است. او را به استانبول آوردند. قبل از اينكه وارد دربار شود، او را شهيد كردند. سرش را جدا كردند و بدنش هم ناپيدا بود. گويا گروهي از تركمنهاي شيعه كه در آنجا بودند، در خواب ديدند كه نوري از آسمان به نقطهاي ميتابد و برميگردد. وقتي پيگيري كردند، پيكر شهيد ثاني را پيدا كردند و در آنجا قبه و بارگاهي ساختند. نميدانم اين قبه و بارگاه الان هست يا نه. اگر آقاي دري و ديگران ميدانند و يا اگر لازم است، كسي دنبال كند.
منظورم اين است كه اين جور با شيعيان و با علما رفتار ميكردند تا حوزه را به هم بريزند.
پدر شيخ بهايي و شيخ بهايي كه كودك بود از طرف ايران دعوت شدند و آنها هم به ايران آمدند.
عده زيادي هم آمدند، حقيقتاً آنها باعث شدند كه حركت سياسي سطحي صفوي عمق علمي پيدا كند.
اگر تلاش اين علما نبود و حوزه اصفهان به آن عظمت نميرسيد، معلوم نبود كه تشيّع اين قدر در ايران ريشهدار شود. بالاخره حكومتها ميآيند و ميروند، همانگونه كه آنها هم رفتند. بعد از آنها هم افشاريه، زنديه و قاجاريه آمدند و رفتند و همه هم آثاري دارند، اما آنچه كه براي ما ماند، تلاش علماست و در بين علما نيز افرادي مثل محقق كركي از همين جبلعامل آمدند كه هم موقعيت بسيار نيرومند كشوري داشت و هم شيخالاسلام بود. شيخالاسلام عاليترين مقام ديني آنجا بود. ايشان بود كه اجازه حكومت را به صفويها داده بود. صفويها اين تفكر را داشتند كه حق حكومت با امام زمان(عج) است و در زمان غيبت بايد اجازه حكومت بگيرند و ايشان اين اجازه را داده بود تا آنها حكومت كنند.
محقق كركي كارهاي زيادي كرده است. به عنوان شيخالاسلام به قزوين ميرود و امام جمعه قزوين را معرفي ميكند.
هنوز هم بايد ريشه آن را در حوزه علميه قزوين كه تا اواخر خيلي خوب و عميق بود و شخصيتهاي بزرگي هم در آنجا به وجود آمده بودند، ببينيم. در هرات هم عليرغم آن همه بادهاي مسمومي كه بر آنها گذشته، تشيع و اهل بيت هنوز در هرات قوي هستند. بايد اين حالت را به خاطر حضور موقت پدر شيخ بهايي كه نميدانم چند سال در آنجا بودند و خود شيخ – بدانيم. احتمالاً ارتباطشان با مشهد به دليل حضور طولاني آنها در هرات باشد.
به هر حال علمايي مثل شيخ حرّ عاملي نقش برجستهاي در تاريخ تشيّع دارند. امروز چقدر از سفره دانش و آثاري كه ايشان گذاشتهاند، استفاده ميكنيم و با كتابهاي ايشان چقدر تحقيق براي ما آسان شده است. علماي بزرگي مثل صاحب مدارج، صاحب معالم و دو شهيد اول و ثاني كه الان آثارشان بين ما هست واقعاً نقاط برجسته تاريخي جبلعامل در تشيّع سرنوشتساز باز و مهم است. با متفرق كردن علماي جبلعامل كه «تفرقوا ايادي سبا». اينها به هر جايي رفتند، آنجا را آباد كردند. حوزه بحرين در اثر اين هجرت قوي شد. هند به دليل اين هجرت قوي شد. ايران اين علما را به دليل حكومت شيعي از همه جا بيشتر جذب كرد و بهره بيشتري برد. نجف با آمدن آنها تقويت شد. به گونهاي كه حوزه آنجا را آنها در دوره جديد مركزثقل حوزههاي علميه تشيّع كردند. البته نجف در آن مقطع از حلّه هم ارتزاق ميكرد. آنها را آنجا هم كوچ دادند. يعني آن قدر بر علما و شيعيان جبل عامل و جنوب لبنان فشار آوردند كه ديگر اين شخصيتها نميتوانستند بمانند. يك نمونه آن را در تاريخ عرض ميكنم، ولي دهها نمونه داريد. فردي در تاريخ آنجا به نام احمد جذّار پاشاست كه حاكم عثماني است. اين حاكم عثماني فراز و نشيب زيادي داشت. انسان خيلي خشن و سفّاك و در عين حال بسيار نيرومند بود. اگر تاريخ حكومتش را مطالعه كنيد، متوجه ميشويد كه در آن دوران شبيه رضاخان در اين دوره است كه كارهاي متفاوتي از خود نشان ميداد. اين حاكم به دليل كار بزرگي كه كرد، عثمانيها با اينكه ميخواستند عزلش كنند، عزلش نكردند و به او قدرت دادند و او از اين قدرتش عليه شيعه استفاده كرد و اين كار بزرگش بود!!
ناپلئون كه مصر را گرفته بود و به فكر انتقال استانبول پايتخت عثمانيها بود، براي رسيدن به استانبول ميبايست از طريق فلسطين و شامات عبور ميكرد و به عكّا ميرسيد. مركز حاكميت جذّار، در يك قلعه محكم در عكّا بود. دو ماه لشگر ناپلئون را پشت دروازه قلعه خود نگهداشت. سرانجام ناپلئون به مصر برگشت و به استانبول نيامد. اين كار براي او موقعيت بسيار خوبي ايجاد و از صلاحالدين ايوبي هم نيرومندتر جلوه كرد. از اين وجاهتش استفاده كرد و خواست ريشه شيعه را در شامات از بين ببرد. جشن كتاب سوزان گرفت. در تواريخ مينويسند كه هفت روز كتابها و كتابخانها و آثار علماي جبلعامل را در عكا ميسوزاندند. اين رفتار را با شيعه در آنجا كردند، ولي به لطف خداوند و حقانيت مكتب اهل بيت و پشتيباني ايران كه آن روز سهم بزرگي داشت و امروز هم آن نقش را ايفا ميكند، شيعه روز به روز نيرومندتر شد.
ميخواهم از بحثم اين نتيجه را بگيرم كه موقعيت جديد ايران مسئوليت بزرگي به دوش ما ميگذارد كه بايد آنها را بشناسيم و از مكتب اهل بيت درست استفاده كنيم و نگذاريم در دنيا مظلوم بماند و به افراد معيّني منحصر شود.
پس جبلعامل حق بزرگي بر وضع فعلي حوزهها و حكومت مذهبي و روحانيت ما و كشور شيعي ايران دارد. همين علما، قبل از آن هم ميگذاشتند. در تاريخ مراعشه مازندران خواندم ميخوانم حكماي مراعشه كه شيعه بودند، گويا از شهيد اول تقاضا ميكنند كه ايشان يا خودش بيايد و يا نمايندهاي بفرستند كه حكومت اينها را كاملاً ديني و مذهبي و شيعي اداره كند. تا اين حد از جبلعامل استفاده ميكردند. اما حوزه اصفهان با آمدن آنها و با بروز علماي ايراني و تربيت شاگردان بزرگ بسيار قوي شد كه هنوز شاگردان آن حوزه نورافشاني ميكنند.
ما هنوز داريم از آنها استفاده ميكنيم. آيتالله بروجردي كه از حوزه اصفهان به نجف رفته بودند، بعداً كه آمده بودند، يك وقتي در محضري كه با ديگران خدمتشان بوديم و با ديگران صحبت ميكردند، از حوزه اصفهان تعريف ميكردند و ميگفتند: نتوانستيم در نجف اطلاعات ديني بيشتر از آنچه در اصفهان به دست آورديم، اضافه كنيم.
واقعاً حوزه اصفهان اينگونه بود. بسياري از فحول علماي تشيّع در اين مدّت با واسطه و يا بيواسطه به حوزه اصفهان مربوط ميشوند و شيخ بهايي در آن مقطع نقش بسيار زيادي در درخشش حوزه اصفهان داشته است. البته يك مقدار مقاطع مبهم در زندگي ايشان هست. هنوز مقالاتي را كه شما نوشتيد، نخواندم. از جمله چيزهايي كه به نظر من خيلي عجيب است و شايد هم طبيعي باشد، اين است كه ايشان اولاد ندارد. هميشه فكر ميكردم كه چرا اسمي از اولاد و خاندانشان در تاريخ ما نيست. ظاهراً ايشان اصلاً اولاد ندارد.اگر آقاي دري كه روي اين مسأله خيلي كار كردند، ميدانند به ما بگويند.
به هر حال شيخ بهايي را كه اول كارش بود، در مقطعي به جاي محقق كركي، شيخالاسلام اصفهان ميكنند. شيخالاسلام اصفهان در زمان صفويه يعني عاليترين مقامي كه بر همه امور مذهبي و عملاً امور سياسي كشور حاكميت دارد. ايشان مدتي اين كار را انجام ميدهد. نميدانم چرا ايشان به فكر افتادند كه مهاجرت كنند. با آن موقعيت ممتاز و با آن مسئوليتهاي بزرگ و آن كارهايي كه انسان در چنين شرايطي ميتواند انجام بدهد و خدماتي كه ميتواند انجام بدهد، يكباره همه چيز را گذاشت و مهاجرت كرد. مثل محمود غزنوي كه مهاجرتش معروف است. البته ميتواند دلايل خوبي داشته باشد، منتها شما محققان بايد دليل آن را روشن و ثابت كنيد. عجيب است كه اين نكات چگونه در تاريخ ما مخفي مانده و چرا تا به حال معلوم نشده و يا شده و ما نتوانستيم پيدا كنيم. ايشان سالها گشتند و به مكه، مدينه،شام، بعلبك و جبلعامل رفته و در نجف و گويا در استانبول بوده و با حوزهها و شخصيتهاي مختلف، به صورت ناشناس بحث ميكرد. آيا به دليل اشتياقي كه به علم و تنوع علمي داشته، ترجيح داده كه به طور موقت كارها را برعهده ديگران بگذارد و برود خودش را تقويت كند؟! دستاورد جديدي بياورد؟ مطمئناً دستاوردهايي كه از اين سفر آورده، مهم هستند. من الان نميدانم. اما قطعاً بايد اين را پيدا كنيم. شوخي نيست كه كسي با اين مقام و اين شخصيت و اين قدرت علمي، يكباره اداره حوزهها و علما همه را رها كند و دورهگرد شود. بعد هم كه برميگردد، دستاوردش در يك نامه و در يك گزارش كامل پيدا نشود؟! بايد باشد. حتماً بايد اينها را پيدا كنيم. شايد در غارتي كه افاغنه در اواخر دوران صفويه در اصفهان كردند، اينها را از بين برده باشند. شايد در افغانستان و يا جاهاي ديگر باشد. بايد اينها را پيدا كنيم.
در دوره خودمان هم مجهولات تاريخي خيلي زياد است، چه برسد به صدر اسلام. وقتي به زمان پيغمبر(ص) و بعد از پيغمبر(ص) به زمان ائمه(ع) برميگرديم، آنچه كه ميدانيم قطرهاي است از يك اقيانوس و آنچه كه نميدانيم بسيار زياد است. يك بار در اجلاس ائمه جمعه گفتم؛ پيغمبر(ص) 400 يا 500 خطبه نمازجمعه در دوران زندگيشان خواندند. اين خطبهها كجاست؟ اگر هر خطبه نيمصفحه هم باشد، بايد درحدّ يك كتاب باشد.
در صورتي كه حتماً پيغمبر(ص) مسايل روز را در خطبهها ميگفتند. چون گفتن مسايل روز جزو وظايف ايشان، مخصوصاً در خطبههاي نماز بود. اين خطبهها كجا هستند؟ خطبههاي 5 سال دوران خلافت حضرت علي(ع) كجاست؟ ايشان كه حاكم مبسوطاليد آن زمان بودند.
به هر حال پيروزي انقلاب اسلامي، شرايط جديد را براي ما فراهم كرد و بايد از اين شرايط جديد خيلي استفاده كنيم. يكي از كارهاي خيلي بزرگ ما اين است كه حوزههاي علميه، محققان ما دنبال كشف مرموزها و مدفونهاي گنجهاي تاريخ بروند كه واقعاً الان براي شناخت دين اسلام و قرآن بسيار نياز داريم كه اين كار را انجام بدهند.
به هر حال مطمئناً شيخ بهايي بعد از اين همه هجرت و بعد از اين همه زحمت مسافرت و گمنامي، دستاوردهايي داشتند كه بايد مشخص شود. بالاخره شيخالاسلام اصفهان هر جا ميرفت، ميبايست كل مردم آن منطقه دورش حلقه ميزدند، اما او اهل اين حرفها نبود و لابد گمنام ميرفت. سرانجام دوباره به اصفهان برگشت و جاي خالي خود را دوباره پُر و حوزهها را تقويت كرد. آثار حوزوي ايشان و شاگردانش معروفند. شخصيتهايي كه اسم ميبريم، خيلي فراوانند. اما ايشان در دوره طولاني از حدود سال 985 كه وارد اين بخشها ميشود تا سال 1030، غير از مقطع سفرش، دايماً فعال بود و دايماً كارهاي بزرگ ميكرد. بايد كارهايش را قطعاً پيدا كنيم و انشاءالله در ادامه اين كنگره به آنها ميرسيم.
ايشان آن قدر عظمت دارد كه وقتي در اصفهان فوت ميكند، مرحوم علامه مجلسي در آثار خود مينويسد: «من به نماز در مراسم فوت مرحوم شيخ بهايي مشرّف شدم» بعد ميگويد: «وقتي من براي نماز رفتم، همه طلبهها و فضلا شركت كرده بودند و حدود 50 هزار نفر از مردم در مراسم تشييع جنازه جمع بودند.» خيلي مهم است كه براي تشييع جنازه شخصيتي كه هم سياسي بوده و هم در خدمت حكومت بوده و با حكومت كار ميكرد و هم حوزوي بود، در شهري مثل اصفهان آن زمان، 50 هزار ميآيند. نميتوانيم بگوييم علامه مجلسي اغراق ميكند. چون آدم خيلي دقيقي است و حرفهايش را خوب ضبط ميكرد و با توجه مينوشت. ضمن اينكه اين جمله، خطابه نيست، بلكه نوشتهاي است كه در تاريخ مانده است. جمع شدن 50 هزار نفر مطلب قابل توجهي است و نفوذ و محبوبيت شيخ را ميرساند. همين جمله جاي خالياش را بعد از فوت نشان ميدهد. اينكه جنازه ايشان را به دليل جايي كه در اينجا داشتند، به مشهد آوردند، طبيعي است. آن موقع بسيار رسم بوده و اين كارها را ميكردند. در مورد كارهاي علمي غيرفقهي ايشان هم آقاي درّي و آقاي استاندار مواردي را گفتند، قطعاً اين مقالهها منتشر ميشود. ميخواهم دو سه نكته مهم از حرفهاي ايشان را بگويم تا نتيجه درستي از حرفهاي ايشان بگيريم.
همه ما ميدانيم كه ايشان از علماي جامع الاطراف بودند. علم و فني را در زمان ايشان نميشناسيم كه شيخ بهايي آن را نداند و يا در مورد آن ننويسد. از فقه، اصول، ادبيات فارسي، عربي، منطق، فلسفه، رياضي، حساب، مهندسي و حتي علوم غريبه كه گاهي اشارات منفي به آنها دارد كه فهرست كاملي از كارهايش را داريم. اما ابتكاري از ايشان در اين نوشتههاست. چون يك نمونه از آن را خودم ديدم، ميخواهم عرض كنم كه ميتواند تاريخي باشد.
يعني همان كاري كه در ساختن مسجد چهار باغ يا مدرسه چهارباغ اصفهان شد. آنجا باتلاق بوده و امكان اينكه در يك باتلاق چنين ساختمان با عظمتي ساخته شود، در آن زمان نبود. شيخ بهايي طرحي ريخته و با ذغال، هيزم، سوختهها و كربن، پوشش دو متري روي باتلاق درست كرده و آن ساختمان عظيم را ساخته كه تا الان مانده است. اين تكنيك الان هم در اروپا و در آمريكا استفاده ميشود. نميدانم چه جور بود. چند سال پيش، يعني در زمان رياست جمهوري به جنوب ورامين رفته بودم تا مسير اصفهان به مشهد را ببينم. آن موقع معمولاً از آن مسير به مشهد ميآمدم. از جايي مثل جنوب گرمسار رودهايي كه ازتهران به ورامين ميروند، به شكل يك روزدخانه به كوير ميروند.
در آنجا يك باتلاق بسيار سخت است كه همين الان هم عبور از اين باتلاق به خصوص در روزهاي باراني تقريباً غيرممكن است. با اينكه الان آبها مهار شدند و آب كمي از آنجا ميرود. به من گفتند: «شيخ بهايي در آن زمان جاده قابل اعتمادي در اين باتلاق ساخته بود كه امروز نتوانستيم بسازيم.» در زمان من اين جاده نبود و الان نميدانم اين جاده هست يا نه. گفتم: «ببينيد چگونه است؟» گفتند: «با پردهاي از زغال اين جاده را ساخته است.» خودم به آنجا رفتم و گفتم: تراكتور و بيل بياوريد و زمين را درباتلاق بكنيد.» وقتي كندند، ديديم، به جايي رسيديم كه ماده سياهي شامل زغال و ... آنجا ريخته و با آن پردهاي كه هست، آب به بالا نفوذ نميكند و بالاي جاده خشك ميماند.
همين كار را در مسجد آنجا انجام داده بود. بعد از سالها و شايد دهها سال و چند قرن، اروپاييها و آمريكاييها آمدند و اين را ديدند و مستشرقين خبر دادند كه در آنجا به اين تكنيك عمل شد. اين كار چيزهاي زيادي به ما ميفهماند. شيخ بهايي كه ذاتاً مهندس و يا شخصي نبود كه عمرش را بر سر اين مسايل بگذارند. اين نشانه هوش و نبوغ ايشان است.
با اين نبوغ و فنون و اين علوم، قضاوتي كرده كه آن امروز خيلي به درد ما ميخورد، بخصوص در اين مقطع براي آدمهاي حوزه ميخواهم عرض كنم. دانشگاهها در اين مورد خيلي مشكلي ندارند، آنها راه را پيدا كردهاند و دارند ميروند. شيخ بهايي با اين همه علومش ميگويد: «من هر جا با افراد ذي فنون مواجه شدم ، بر آنها غلبه كردم. چون همه بودند و ايشان قوي تر از آنها بود. اما هر جا با كسي مواجه شدم كه با يك علم آشنايي داشت، شكست خوردم، غَلبتُ كل ذي فنون و غُلبُت من كل ذي فن.» يعنس از هر «صاحب يك فن» شكست خوردم، ولي در مقابل همه صاحبان فنون در بحث پيروز شدم.
من ميخواهم به حوزه خودمان بگويم. البته اينكه انسان جامع علوم باشد و همه چيز را بداند، خيلي خوب است، براي آثارش هم خوب است، اما براي اداره يك كشور، آنجايي كه ميخواهيم با دين و افكار فقهي كشور را اداره كنيم، نميتوان با افكار جامعالفنون ها كشور را اداره كرد. بايد در هر علم و رشتهاي متخصصان درجه يك داشته باشيم. همين كاري كه دانشگاهيان ميكنند. دانشگاهها يك دوره اطلاعات عمومي و يك علوم پايه دارند و بعد به دورهاي ميرسند كه وارد تخصص ميشوند. وقتي به تخصص رسيدند،گرايشهاي مختلفي دارد و يك آدم ميرود و سالها زحمت ميكشد و صاحب تخصص ميشود و وقتي انسان با او مواجه ميشود، ميبيند او همه چيز را در مورد بخش خودش ميداند و خيلي راحت ميتواند اظهار نظر كند. در عمل هم همه مردم اين را ميدانند.
ما در علم پزشكي به چه كسي مراجعه ميكنيم؟ به پزشك اطفال براي بچههايمان مراجعه ميكنيم يا به پزشك معمولي براي مغز و اعصاب؟ ميخواهيم به چه كسي مراجعه كنيم؟ براي قلب به چه پزشكي مراجعه ميكنيم؟ بايد به كسي مراجعه كنيم كه خوب ميداند. اين كه عقل و حكم قطعي عقل است.
بنابراين تا وقتي كه حوزهها حكومتي نيست، ميتوانيم هر كاري بكنيم و خودمان را قوي كنيم. اما وقتي ميخواهيم حوزه، استراتژي و احكام حكومت را اداره كند و عقيده داريم كه بايد علماي ما بايد در مقابل مجلس بنشينند و جلوي هر حكمي در هر موضوع خلاف شرع از مجلس درآمد، بگيرند. اگر بخواهيم اين كار را بكنيم، آنها بايد در آن موضوع تخصص داشته باشند. همين جوري كه نميتوانيم كلي گويي كنيم. يك متخصص و يا يك گروه متخصص مينشينند و به نتيجهاي ميرسند كه يك كار كارشناسي است.
يكي از ويژگيهاي امام اين بود كه به كارشناسي خيلي اهميت ميدادند. يادتان است كه امام يك بار گفتند: «اگر دو سوم مجلس چيزي را تصويب كردند، شوراي نگهبان حق ندارد آن را رد كند.» مجلس كارشناسي ميكند، كار فقهي كه نميكند. كارشناسان مينشينند و تصميم ميگيرند. آن زمان به خاطر اصرار مجلس بر اجراي مصوبات و ادله شوراي نگهبان بر مغايرت آن مصوبات با شرع يا قانون اساسي، مشكلاتي به وجود ميآمد در چند نوبت به بنبست ميرسيديم كه امام (ره) مجمع تشخيص مصلحت را تأسيس كردند تا در اين مورد بين آنها داوري بشود. مجمع هم تركيبي از علما و متخصصين و آدمهاي با تجربه است و اين جوري عمل ميكند.
من فكر ميكنم اين يك بخش مسلم تاريخي و ديني و بديهي عقل است و در مباني فقهي ما هم هست. شما تقليد را راي دو قشر عالم و جاهل چگونه در جامعه ترويج ميكنيد؟ چرا تقليد از اعلم را واجب ميدانيد؟ براي اينكه بايد از عالم تر بپرسند. اين حكم عقل و بديهي است و همه ما قبول داريم.
اگر ما در هر رشتهاي از فقه تخصصها را در حوزهها به وجود بياوريم، ميتوانيم در هر موضوعي صاحبنظر داشته باشيم. البته اينها كافي نيست. بايد در همه علوم دنيا كه به اداره كشور مربوط ميشود، تخصص داشته باشيم. نبايد به گونهاي باشد كه حوزه علميه از علوم روز دنيا چيزي نداند. نميگويم يك مجتهد همه اينها را بداند، آن وقت ميشود كه اگر خيلي هم نابغه باشد، در مقابل ذي فن شكست ميخورد. بايد در حوزه براي همه رشتهها مجتهد صاحب يك تخصص داشته باشيم. البته بايد بعد از طي مراحل اوليه در حزه باشد. يعني خواندن يكي دو دوره خارج براي همه لازم است، بعد از آن بايد تفكيك شويم و حوزه كلاس داشته باشد و آن فرد امتحان بدهد و به آن كلاس برود و متبحرترين فرد روزگار شود. همان كاري كه در دانشگاهها ميكنند.
اين يك كار من در آوردي نيست. دانشگاهها در اين زمينه بهتر از ما كار ميكنند. هنوز ميخواهيم در حوزه با سنّت قديمي زندگي كنيم. به نظر ميرسد كه تخصصي كردن علوم در حوزه يك ضرورت باشد. از يك ضرورتي حرف شيخ بهايي كه جامعترين، عالمترين و نابغهترين شخصيت علمي كشور است و داريم براي ايشان كنگره ميگيريم، استفاده ميكنم و عرض ميكنم «غلبت ذي فنون و غلبت ذي فن» مسئولين حوزههاي علميه، مخصوصاً از آيت الله طبسي كه اين امكان هم برايشان در مشهد وجود دارد، انتظار داريم اين كار را بكنند و رشتههاي تخصصي را جدا كنند. عالم متخصص براي هر رشتهاي بگذارند. البته طلبهها بايد مجبور شوند يك دوره عام را بگذرانند، مثل دانشگاهها امتحان بدهند و وقتي رساله تخصصيشان را نوشتند، آن وقت به آنها پايان نامه تحصيلي بدهيد مجموعه اينها ميتوانند شوراي فقهي تشكيل بدهند كه مسايل كشور را حل كنند.
تحقيقاً بدانيد كه اگر بخواهيم حكومت اسلامي و مكتب اهل بيت براي قرنها حاكم بماند، بايد اين كار را بكنيم و هر چه هم تأخير كنيم، ضرر ميكنيم. الان هم وقتي است كه براي اين كار به اندازه كافي نيرو، امكان و تجربه داريم و ميتوانيم از زير مجموعه آن 50 كتاب فقهي كه معمولاً ميخوانيم و هر كدامشان چندين زير مجموعه دارند، رشتههاي تخصصي درست كنيم. ان شاءالله يك حوزه نيرومند اسلامي براي آينده طولاني و براي اين انقلاب اسلامي فراهم كنيم. شما را به خدا ميسپاريم و دعا ميكنيم كه اين اجلاس شما بركات زيادي براي كشور و انقلاب داشته باشد.
و السلام عليكم و رحمه الله